رازها ساده اند با چشم دل باید دید, آنچه اصل است از دیده پنهان است
دستانی که کمک می کنند مقدس تر از لبانی هستند که دعا میکنند ...
کورشکبیر
+
نوشته شده در جمعه 1387/11/11ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط سیدصابر
|
مرد خاکی
مردي درون ميكده آمد
گفت : كشمكش پنجاه و پنج
از پشت پيشخوان
مردي به قامت يك خرس
دستي به زير برد
تق
چوب پنبه را كشيد
و بي خيال گفت : مزه ... ؟
مرد گفت : خاك
دستي به ته كفش خويش زد
الكل درون كبودي ليوان ، ترانه خواند
وقتي شمايل بطري
از سوزش عجيب نگهداري
و بوي تند رها شد
آن مرد بي قرار
دست خاكي خود در دهان گذاشت
ناگاه از تعجب اين كار
سي و هشت چشم نيمه خمار بسته
باز شد
و شگفتي و تحسين خويش را
مثل ستون خط و خالي سيگار
در چين چهره ي آن مرد گرم
خالي كرد
ناگاه
مردي صداي بمش را
بر گوش پيشخوان آويخت
ميهمان من ، بفرماييد
چند لحظه سكوت ، بعد
صداي پر هيبت مردي دگر
فضاي دود كافه را شكافت
من شرط را باختم به رفيقم
ميهمان من ، بفرماييد
حساب شد
در اوج اضطراب ميكده
آن مرد خاكي ساكت
پولي مچاله شده
بر چشم پيشخوان گذاشت
+
نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/26ساعت 0:48 قبل از ظهر توسط سیدصابر
|
باز کن پنجره را و به مهتاب بگو صفحه ذهن کبوتر آبی است خواب گل مهتابی است
ای نهایت در تو، ابدیت در تو ای همیشه با من، تا همیشه بودن باز کن چشمت را تا که گل باز شود قصه زندگی آغاز شود تا که از پنجره چشمانت، عشق آغاز شود تا دلم باز شود، تا دلم باز شود
دلم اینجا تنگ است، دلم اینجا سرد است فصلها بی معنی، آسمان بی رنگ است سرد سرد است اینجا، باز کن پنجره را باز کن چشمت را، گرم کن جان مرا
ای همیشه آبی ای همیشه دریا ای تمام خورشید ای همیشه گرما
+
نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/23ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط سیدصابر
|